غيبت
مطالبي در رابطه با غيبت، عواقب غيبت و ......
یکشنبه بیست و یکم مهر 1392
سلام سلاااام ...  
شیخ به پاره ای از مریدانش بفرمود تا برای رسیدن به مقام صبر ، چهل روز در بیابان معتکف شوند .

مریدان شوریده حال شدند و از شیخ پرسیدند : یا شیخ !! راه دیگری هم برای بدست آوردن صبر موجود باشد ؟؟

شیخ فرمود : آری !! یک ساعت استفاده از اینترنت در ایران .

مریدان نعره ها کشیدند و  راه بیابان در پیش گرفتند !!!

 

*********

بعد ی مدت طولانی اومدم با این نت . . .

پنجشنبه پنجم بهمن 1391
...  
سلام‏ ‏دوستان‏ ‏.‏ ‏.‏ ‏.‏ ‏شرمنده‏ ‏همه‏ ‏،‏ ‏خیلی‏ ‏وقته‏ ‏نبودم‏ ‏.‏ ‏الان‏ ‏هم‏ ‏با‏ ‏کوشی‏ ‏اومدم‏ ‏نت‏ ‏فک‏ ‏کنم‏ ‏افتضاح‏ ‏نوشتم‏ ‏ب‏ ‏بزرگی‏ ‏خودتون‏ ‏ببخشید
پنجشنبه پنجم بهمن 1391
دوباره اومدم ...  
خدا‏ ‏کنه‏ ‏تا‏ ‏بیش‏ ‏تا‏ ‏از‏ ‏9 ‏سال‏‏ ‏دیگه‏ ‏زنده‏ ‏بمونیم‏ ‏و‏ ‏بریم‏ ‏تو‏ ‏سال‏ ‏1400‏بعد‏ ‏هی‏ ‏بگیم‏ ‏شماها‏ ‏یادتون‏ ‏نمیاد‏ ‏ما‏ ‏سده‏ ‏سیصدیا‏ ‏...‏ ‏خیلی‏ ‏فاز‏ ‏میده‏ ‏.‏ ‏حس‏ ‏اةةار‏ ‏‏ ‏
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391
پاک ...  


هر چی تو دلته آخر این جمله بنویس :


زندگی زیباتر بود , اگر . . .

یکشنبه بیستم آذر 1390
حتی اگر ما نباشیم ! ...  


زندگی کوتاهتر از آنست که به خصومت بگذرد و قلبها گرامی تر از آنند که بشکنند

آنچه از روزگار بدست می آید به خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود

"فردا خورشید طلوع خواهد کرد "

...حتی اگر ما نباشیم...

دوشنبه هفتم شهریور 1390
عید فطر ...  

 

استشمام عطر خوش بوی عید فطر از پنجره ملکوتی رمضان گوارای وجود پاکتان

** عید سعید فطر مبارک **

 

البته پیشاپیش!

واسه ما هم دعا کنین..........

 

 

 

شنبه پنجم شهریور 1390
خوشا آنانکه ... ...  
 

خوشا   آنانکه در بهشت فردوس شادانند و نازانند و در روضه رضا نشسته و خلعت رفعت پوشیده و بساط نشاط گسترده و به پروردگارشان نظر می کنند .

خوشا   آنانکه دربهشت برین با حوران سیاه چشم و قسیم ، سیمین تن ، در هفتاد لباس آراسته و پیراسته ، خود را بر آنان بنمایند که غمزه و عشوه گری کنند .

خوشا  آنانکه در بهشت جاویدان ، ساقیان جام ها و قدح های مُرصّع و زرین ، پر از ماء المعین و شراب انگبین ، بی کدر و بی سکر وعسل مُصفّی و شیر بیضاء را بر آنان عرضه کنند تا که دلبری کنند .

خوشا  آنانکه در بهشت عدن ، زیر درختان میوه دار با شکوفه های بهاری در کنار نهرهای سلسبیل و زنجبیل سرمست و شادانند .

 

یکشنبه سی ام مرداد 1390
اول و آخر هر چیز خداست! ...  

"عشق زندگیست... عشق دوست داشتن است ... عشق تویی ... عشق منم ... عشق خداست!"

 

آفریدگار ماه و ستاره ... گل و بلبل ... آدم و حوا ... زمین و زمان ... همه چیز جفت جفت! او کیست؟!....

..... بلی! او خداوند قادر متعال است.

اول خدا بود ... جهان را آفرید ... کهکشان را آفرید ... سیارات را آفرید .... زمین را آفرید .... روی زمین همه چیز!

آدم و حوا را آفرید ... هابیل و قابیل ... عیسی و موسی .... محمد مصطفی(ص) .... پیامبران ... مردم عادی ... و غیره و غیره!

همه رفتند ... تنها یک نفر هنوز هم هست!

بوده ... هست ...  و ... خواهد بود!

او کیست؟!..........

........... بلی! او الله تعالی است.

او همیشه بود ... همیشه هست و ... همیشه خواهد بود.

پس درآخر هم خداست.

 

"اول و آخر هر چیز خداست. "

جمعه بیست و هشتم مرداد 1390
چیزی که بیشتر داریم ...  
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت . در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحب حسودی داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه او و ریختن آشغال سعی می کرد به این هدف خود برسد . مرد یک روز صبح خوشحال و سرحال از خواب برخاست . همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز شست ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه خود ببرد . وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید از روی بد جنسی خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری تقسیم می کند که از آن بیشتر دارد ."
پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390
مبارزه دو گرگ ...  
روزی سرخ پوست پیری برای نوه اش از حقایق زندگی چنین گفت :" در وجود هر انسانی همیشه مبارزه ای جریان دارد که مانند مبارزه دو گرگ است . یکی از گرگ ها سمبل بدی ها مثل حسد ، بخل ، دروغ ، خودخواهی و تکبر است و دیگری سمبل عشق ، امید ، حقیقت و مهربانی است . " سخنان پدربزرگ نوه را به فکر فرو برد تا اینکه پرسید : " پدربزرگ! در پایان کدام گرگ پیروز می شود ؟ " پدربزرگ لبخندی زد و گفت : " آن گرگی که به ان غذا دهی . "
چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390
قایق خالی ... ...  
وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم . یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آنجا به تنهایی می گذراندم . روزی بدون انکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم را بستم . شب خیلی قشنگی بود . در همینزمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد . عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق ارامش مرا بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است . کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و غصبانیت خود را به او نشان دهم . چطور می توانستم خشم خود را تخلیه کنم ؟ هیچ کاری نمی شد کرد . دوباره نشستم و چشم هایم را بستم ، عصبانی بودم. در سکوت شب کمی فکر کردم ، قایق خالی برای من درسی شد ، از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود پیش خود می گویم : "این قایق هم خالی است ."
دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390
سنگ و سکوت ... ...  
سال ها پیش سنگی بزرگ بر بالای کوهی بلند و پرابهت نشسته بود . باد نوازشگرش بود ، توفان غمگسارش بود ، خورشید مهربان تر از جان و ماه رویای شبانه اش و عقاب بهترین دوستش . او گل شدن غنچه گل های زیادی را دیده بود و باغبانشان بود . تا این که روزی ماری زیر پایش لانه ساخت و به مرور زمان زیر پایش خالی شد . مار زیر گوشش زمزمه از شتاب کرد و کشف دنیاهای دیگر و سنگ را عاشق رفتن کرد و یک روز از مار خواست او را هل دهد . سنگ از بالای کوه به پایین غلتید و شتابش بیشتر و بیشتر شد . دلیل غلتیدنش کشف بود و بیرون آمدن از این ایستایی . هر چه شتابش بیشتر می شد عاشق این سرعت می شد و خنده هایش مهیب تر و سر راهش چه گل ها و بوته ها و لانه پرندگانی که ویران کرد ولی او در لذت از این شتاب بود تا جایی که صدای فریاد عقاب او را به خود آورد . یک آن یاد غنچه گل ها ، خورشید ، ماه و عقاب افتاد . یاد غنچه گل هایی که به تازگی کنارش سبز شده و او روزها منتظر باز شدنش بود . به خود آمد اما دیر شده بود کسی را یارای ایستادن او نبود که به درخت بزرگ و تنومندی خورد و متوقف شد و آرام گرفت.به پشت سر نگاه کرد ، فرسنگ ها از غنچه گلش دور شده بود . غم بر دلش سنگین شد . زیر سایه درخت از درخت آموخت بردباری و هماهنگی با طبیعت و سایه بخشیدن به خاک و رها شدن از داشته ها را . درخت را دید که سبز می شود پناه پرندگان است ، سایه سار حیوانات و حامی گل ها و بوته های کوچک تر و میوه هایش روزی گرسنگان ، حتی ریشه هایش هم بالین سری است . آموخت با روزگارش کنار آید . روزها گذشت تا یک روز چشم باز کرد غنچه گلی دید که کنارش روییده پس جان گرفت ، زنده شد و به نظاره اش نشست و با باز شدن غنچه سنگ نیز ناپدید شد و یا درخت یکی شد ، شاید هم به همان جا که بود ، بالای قله کوه بازگشت .
پنجشنبه بیستم مرداد 1390
آن روز ... ...  

 

 

آن روز که زندگی را در ورای علم دیدم روزی بود که از زندگی جدیدی متولد شدم ...

آن روز خود را در بند علم و دین یافتم!

آن روز ...

روز شروع زندگی بود.

چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390
آسمانی بودن ... ! ...  

این پست رو اگه وقت دارین حتما بخونین شاید متحول شین مث خودم!

 

گرفتار عشق شدن ، همان عاشق شدن است؟! چرا می گویند انسان بدون عشق مثل جنگل بی درخت است؟ چون ماهیت جنگل ، به درختان بلند و سر به فلک کشیده اش است ، آیا بدون این درختان باز هم کسی جنگل صدایش می کند؟!
انسان هم همین طور است ، وقتی عشقش را ، ماهیتش را از او بگیری ، معنی اش را از دست می دهد ، شعر می شود نه غزل ، نه قصیده ، نه مثنوی! شعری بر پایه بی وزنی ، شعری بی ردیف ، بی قافیه . شعری که شعر نیست ، نثری است برای آنهایی که نمی توانند شعر بنویسند . نثری که شعرش را رنگ می زنند ، رنگ سپید! ولی ... رنگ ندارد! شعر نیست که رنگ داشته باشد ... انسانی است بی رنگ از پس شعرهای بی وزن و نثرهایی که از همه جا به ذهنش می رسند!
عشق خاکی همین است! زود می آید ، بی صدا می آید ، در یک نگاه بی نگاه می آید ، بدون آنکه بفهمی می آید ، ناخواسته می آید ، راهش نمی دهی ، در را می بندی ، از پنجره می آید!
از خودت می پرسی از کجا آمده؟ به کجا خواهد رفت؟ چه بر سرم خواهد آورد؟ کجایش را خودت می دانی! از آنجایی که نگاهت به یکی از هزاران نگاه گره خورد! به کجا خواهد رفت ، به خودت بستگی دارد . مثل همه کارهای روزگارت که به خودت بستگی دارد! اگر به مغزت برود ، می توانی کنترلش کنی ، مدیریتش کنی . اما اگر به قلبت برود ، خانمان ات را برمی اندازد! بازیچه اش می شوی!
چون از خاک برمی آید ، در خاک ریشه می کند . پرواز یادت نمی دهد! رسم پرواز را هم فراموش می کنی! بالهایت را قیچی می کند و این برای تو یعنی نابودی ، یعنی زمینی بودن ، یعنی شعر بی وزن و بی رنگ ، یعنی جنگل بی درخت ، یعنی ...
ولی تو ای آسمانی! عشقت را ارزان نفروش! معشوق آسمانی ات را با هیچ معشوقی عوض نکن! همین بس که برای دیدنش باید سرت را به سوی آسمان بگیری ، پس سرت را بالا بگیر! معشوقت از همه بالاتر است . از همه دست نیافتنی تر ، از همه دوست داشتنی تر ، از همه مهربان تر .


"سرمشق های آب بابا یادمان رفت

رسم نوشتن با قلم ها یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم

اما خدای مهربان را یادمان رفت"


آسمانی بودن و عاشق خدا بودن چقدر قشنگ است . دنیا ، زندگی و عشقت راقشنگ می کند . نوشته ات را قشنگ می کند . شعرت را قشنگ می کند!
چقدر زیباست فقط برای خدا بنویسی و تنهایی خود را فقط با او تقسیم کنی ... چه کسی بهتر از او؟ کسی که اشتباهاتت را می بخشد و چیزی از دوست داشتنش نسبت به تو کم نمی شود . هر چه بخواهی به تو می بخشد ، بی ریا ، با مهربانی! کاری که هیچ معشوقی از عهده آن بر نمی آید! 

چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390
یه جمله فلسفی ... ...  
اگر می دانستید که یک محکوم به مرگ هنگام مجازات تا چه حد آرزوی بازگشت به زندگی را دارد . آنگاه قدر روزهایی را که با غم سژری می کنید می دانستید.

                                                                                          "ابو علی سینا"

سه شنبه هجدهم مرداد 1390
مرد آرایشگر و خدا!!! ...  

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت . در بین کار ، گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت . آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند وقتی به موضوع خدا رسید ، آرایشگر گفت : من باور نمی کنم که خدا وجود دارد. مشتری پرسید : چرا باور نمی کنی ؟ آرایشگر جواب داد : کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد ؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند ؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد ؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد . مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند . آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده ، ریش اصلاح نکرده ، ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود . مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت : میدونی چیه ! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند . آرایشگر گفت : چرا چنین حرفی میزنی ؟ من اینجا هستم . من آرایشگرم . همین الان موهای تو را کوتاه کردم .
مشتری با اعتراض گفت : نه آرایشگرها وجود  ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد . آرایشگر گفت : نه بابا ! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند .
مشتری تاکید کرد : دقیقا نکته همین است . خدا وجود دارد . فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند . برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد .

 

 

منبع : هفته نامه آدینه
   adineweekly@gmail.com

  

جمعه چهاردهم مرداد 1390
شاهکار خالق ... ...  
تو شاهکار خالقی ...

تحقیر را باور نکن.


بر روی بام زندگی هر چیز می خواهی بکش،زشت و زیبایش پای توست ...

تقدیر را باور نکن.


تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی از نو دوباره رسم کن ...

تصویر را باور نکن.


خالق تو را شاد آفرید،آزاد آزاد آفرید،پرواز کن تا آرزو ...

زنجیر را باور نکن.

سه شنبه یازدهم مرداد 1390
رمضان ماه نزول قرآن ‏... ...  
ماه‏ ‏پر‏ ‏خیر‏ ‏و‏ ‏برکت‏ ‏رمضان‏ ‏بر‏ ‏همگان‏ ‏مبارل
شنبه هشتم مرداد 1390
خدا ‏... ...  
خدا...

آن حس زیبایی است که در تاریکی صحرا ،

زمانی که هراس مرگ می دزد دسکوتت را ،

یکی مثل نسیم دشت میگوید : کنارت هستم ای تنها ...‏

شنبه بیست و پنجم تیر 1390
اراده؛بزرگترین سلاح آدمی در برابر پستی های زندگی! ...  


ایستگاه ترانزیت

خورشید را بنگر

او هر روز با طلوعش تو را به نور و روشنایی فرامی خواند

او از تو می خواهد از هر چه غیر نور و روشنایی است گریزان باشی

نمی خواهی دعوتش را بپذیری؟

جویبار را بنگر

او که در تلالو خورشید چون آبگینه می درخشد

او تو را به جاری بودن و جاری ساختن فرا می خواند

از تو می خواهد هرگز سکون پیشه نکنی

او از تو تکاپو و حرکت رو به جلو را می طلبد

نمی خواهی دعوتش را بپذیری؟

ماه زیبا را بنگر

او تو را به ضیافت خود و ستارگان دعوت می کند

او از تو می خواهد عشق پیشه کنی

عاشق باشی و دیگران را نیز به عشق دعوت کنی

او تو را به شادی و بودن دعوت می کند

نمی خواهی دعوتش را بپذیری؟

دریا را بنگر

او با تمام ابهتش تو را به آرامش فرامی خواند

با امواجش با تو حرف می زند:

این چنین سهمگین ببین

در دل من دنیای بی کران از آرامش نهفته که تو را بدان جا فرامی خوانم.

نمی خواهی دعوتش را بپذیری؟

درختان و طبیعت را بنگر

آنها تو را به مبارزه فرامی خوانند

گاهی سبز سبز،گاهی خشک و پژمرده

اما واقعیت این است که همگی گذراست

آنها که در هنگام سرسبزی به خود غره نمی شوند

و به هنگام خشکی مایوس و ناامید

چون می دانند زندگی تلفیقی از هر دوی آنهاست

آنها تو را به مبارزه ی امان با مشکلات و زیروبم های زندگی فرامی خوانند

نمی خواهی دعوتشان را بپذیری؟

اگر بخواهی درس بودن و زیستن را یاد بگیری،همه وقت و همه جا در دسترس توست،کافی است اراده کنی و بخواهی.

green3sh@yahoo.comسعید بورنجان شیرازی