پادشاه بد قول
پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیری را
دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد. از او پرسید : آیا سردت
نیست؟ نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل
کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم
مرا را برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما
پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد
سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی که در کنارش با خطی
ناخوانا نوشته بود : ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می
کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.
منبع:http://lemrask.ir/cloob/story میکرو کلوب لمراسک، گروه داستان با مدیریت حمیدرضا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۹ ساعت ۱۰:۲۳ ب.ظ توسط بيطار
|
از پررو بازی خوشم نمیادشوخی رو دوس دارم خیلی خندونم(نیشم تا بنا گوش بازه)خدا بخیر کنه درس خونم خر خون نیسسم وب گردی رو دوس دارم البته اگه وقت داشته باشم عاشق نقاشیم بعضی وقتا شعرم میگم،البته با اینکه رشتم ریاضیه.مهربونم هستما!