ایستگاه ترانزیت
خورشید را بنگر
او هر روز با طلوعش تو را به نور و روشنایی فرامی خواند
او از تو می خواهد از هر چه غیر نور و روشنایی است گریزان
باشی
نمی خواهی دعوتش را بپذیری؟
جویبار را بنگر
او که در تلالو خورشید چون آبگینه می درخشد
او تو را به جاری بودن و جاری ساختن فرا می خواند
از تو می خواهد هرگز سکون پیشه نکنی
او از تو تکاپو و حرکت رو به جلو را می طلبد
نمی خواهی دعوتش را بپذیری؟
ماه زیبا را بنگر
او تو را به ضیافت خود و ستارگان دعوت می کند
او از تو می خواهد عشق پیشه کنی
عاشق باشی و دیگران را نیز به عشق دعوت کنی
او تو را به شادی و بودن دعوت می کند
نمی خواهی دعوتش را بپذیری؟
دریا را بنگر
او با تمام ابهتش تو را به آرامش فرامی خواند
با امواجش با تو حرف می زند:
این چنین سهمگین ببین
در دل من دنیای بی کران از آرامش نهفته که تو را بدان جا
فرامی خوانم.
نمی خواهی دعوتش را بپذیری؟
درختان و طبیعت را بنگر
آنها تو را به مبارزه فرامی خوانند
گاهی سبز سبز،گاهی خشک و پژمرده
اما واقعیت این است که همگی گذراست
آنها که در هنگام سرسبزی به خود غره نمی شوند
و به هنگام خشکی مایوس و ناامید
چون می دانند زندگی تلفیقی از هر دوی آنهاست
آنها تو را به مبارزه ی امان با مشکلات و زیروبم های زندگی
فرامی خوانند
نمی خواهی دعوتشان را بپذیری؟
اگر بخواهی درس بودن و زیستن را یاد بگیری،همه وقت و همه جا
در دسترس توست،کافی است اراده کنی و بخواهی.
green3sh@yahoo.comسعید بورنجان شیرازی