قایق خالی ...
وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم . یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آنجا به تنهایی می گذراندم . روزی بدون انکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم را بستم . شب خیلی قشنگی بود . در همینزمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد . عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق ارامش مرا بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است . کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و غصبانیت خود را به او نشان دهم . چطور می توانستم خشم خود را تخلیه کنم ؟ هیچ کاری نمی شد کرد . دوباره نشستم و چشم هایم را بستم ، عصبانی بودم. در سکوت شب کمی فکر کردم ، قایق خالی برای من درسی شد ، از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود پیش خود می گویم : "این قایق هم خالی است ."
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲:۱ ق.ظ توسط بيطار
|
از پررو بازی خوشم نمیادشوخی رو دوس دارم خیلی خندونم(نیشم تا بنا گوش بازه)خدا بخیر کنه درس خونم خر خون نیسسم وب گردی رو دوس دارم البته اگه وقت داشته باشم عاشق نقاشیم بعضی وقتا شعرم میگم،البته با اینکه رشتم ریاضیه.مهربونم هستما!