وقتی جوان بودم قایق سواری را خیلی دوست داشتم . یک قایق کوچک هم داشتم که با آن در دریاچه قایق سواری می کردم و ساعت های زیادی را آنجا به تنهایی می گذراندم . روزی بدون انکه به چیز خاصی فکر کنم نشستم و چشم هایم را بستم . شب خیلی قشنگی بود . در همینزمان قایق دیگری به قایق من برخورد کرد . عصبانی شدم و خواستم با شخصی که با کوبیدن به قایق ارامش مرا بر هم زده بود دعوا کنم ولی دیدم قایق خالی است . کسی در قایق نبود که با او دعوا کنم و غصبانیت خود را به او نشان دهم . چطور می توانستم خشم خود را تخلیه کنم ؟ هیچ کاری نمی شد کرد . دوباره نشستم و چشم هایم را بستم ، عصبانی بودم. در سکوت شب کمی فکر کردم ، قایق خالی برای من درسی شد ، از آن موقع اگر کسی باعث عصبانیت من شود پیش خود می گویم : "این قایق هم خالی است ."