سنگ و سکوت ...
سال ها پیش سنگی بزرگ بر بالای کوهی بلند و پرابهت نشسته بود . باد نوازشگرش بود ، توفان غمگسارش بود ، خورشید مهربان تر از جان و ماه رویای شبانه اش و عقاب بهترین دوستش . او گل شدن غنچه گل های زیادی را دیده بود و باغبانشان بود . تا این که روزی ماری زیر پایش لانه ساخت و به مرور زمان زیر پایش خالی شد . مار زیر گوشش زمزمه از شتاب کرد و کشف دنیاهای دیگر و سنگ را عاشق رفتن کرد و یک روز از مار خواست او را هل دهد . سنگ از بالای کوه به پایین غلتید و شتابش بیشتر و بیشتر شد . دلیل غلتیدنش کشف بود و بیرون آمدن از این ایستایی . هر چه شتابش بیشتر می شد عاشق این سرعت می شد و خنده هایش مهیب تر و سر راهش چه گل ها و بوته ها و لانه پرندگانی که ویران کرد ولی او در لذت از این شتاب بود تا جایی که صدای فریاد عقاب او را به خود آورد . یک آن یاد غنچه گل ها ، خورشید ، ماه و عقاب افتاد . یاد غنچه گل هایی که به تازگی کنارش سبز شده و او روزها منتظر باز شدنش بود . به خود آمد اما دیر شده بود کسی را یارای ایستادن او نبود که به درخت بزرگ و تنومندی خورد و متوقف شد و آرام گرفت.به پشت سر نگاه کرد ، فرسنگ ها از غنچه گلش دور شده بود . غم بر دلش سنگین شد . زیر سایه درخت از درخت آموخت بردباری و هماهنگی با طبیعت و سایه بخشیدن به خاک و رها شدن از داشته ها را . درخت را دید که سبز می شود پناه پرندگان است ، سایه سار حیوانات و حامی گل ها و بوته های کوچک تر و میوه هایش روزی گرسنگان ، حتی ریشه هایش هم بالین سری است . آموخت با روزگارش کنار آید .
روزها گذشت تا یک روز چشم باز کرد غنچه گلی دید که کنارش روییده پس جان گرفت ، زنده شد و به نظاره اش نشست و با باز شدن غنچه سنگ نیز ناپدید شد و یا درخت یکی شد ، شاید هم به همان جا که بود ، بالای قله کوه بازگشت .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۰ ساعت ۱:۴۸ ق.ظ توسط بيطار
|
از پررو بازی خوشم نمیادشوخی رو دوس دارم خیلی خندونم(نیشم تا بنا گوش بازه)خدا بخیر کنه درس خونم خر خون نیسسم وب گردی رو دوس دارم البته اگه وقت داشته باشم عاشق نقاشیم بعضی وقتا شعرم میگم،البته با اینکه رشتم ریاضیه.مهربونم هستما!