سال ها پیش سنگی بزرگ بر بالای کوهی بلند و پرابهت نشسته بود . باد نوازشگرش بود ، توفان غمگسارش بود ، خورشید مهربان تر از جان و ماه رویای شبانه اش و عقاب بهترین دوستش . او گل شدن غنچه گل های زیادی را دیده بود و باغبانشان بود . تا این که روزی ماری زیر پایش لانه ساخت و به مرور زمان زیر پایش خالی شد . مار زیر گوشش زمزمه از شتاب کرد و کشف دنیاهای دیگر و سنگ را عاشق رفتن کرد و یک روز از مار خواست او را هل دهد . سنگ از بالای کوه به پایین غلتید و شتابش بیشتر و بیشتر شد . دلیل غلتیدنش کشف بود و بیرون آمدن از این ایستایی . هر چه شتابش بیشتر می شد عاشق این سرعت می شد و خنده هایش مهیب تر و سر راهش چه گل ها و بوته ها و لانه پرندگانی که ویران کرد ولی او در لذت از این شتاب بود تا جایی که صدای فریاد عقاب او را به خود آورد . یک آن یاد غنچه گل ها ، خورشید ، ماه و عقاب افتاد . یاد غنچه گل هایی که به تازگی کنارش سبز شده و او روزها منتظر باز شدنش بود . به خود آمد اما دیر شده بود کسی را یارای ایستادن او نبود که به درخت بزرگ و تنومندی خورد و متوقف شد و آرام گرفت.به پشت سر نگاه کرد ، فرسنگ ها از غنچه گلش دور شده بود . غم بر دلش سنگین شد . زیر سایه درخت از درخت آموخت بردباری و هماهنگی با طبیعت و سایه بخشیدن به خاک و رها شدن از داشته ها را . درخت را دید که سبز می شود پناه پرندگان است ، سایه سار حیوانات و حامی گل ها و بوته های کوچک تر و میوه هایش روزی گرسنگان ، حتی ریشه هایش هم بالین سری است . آموخت با روزگارش کنار آید . روزها گذشت تا یک روز چشم باز کرد غنچه گلی دید که کنارش روییده پس جان گرفت ، زنده شد و به نظاره اش نشست و با باز شدن غنچه سنگ نیز ناپدید شد و یا درخت یکی شد ، شاید هم به همان جا که بود ، بالای قله کوه بازگشت .